دنیای شعر

مستی غزل در هیچ شرابی نیست با غزل مست میشوم مستی که هست میشوم مستی که نیست میشوم

وقتي كه پسر شعر ميخواند 

زيباترين موجود دنيا  

مادراست 

هرچند 

مادر هميشه زيباست

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن 1393ساعت 9:19 توسط هاتف کلانتری|

اتل متل ستاره
زمستونه دوباره
لیلی قصه هامون
منتظر بهاره
میگه بهار که میشه
میاد دوباره مجنون
میاره همراه خود
دوباره دو تاگلدون
اتل متل قناری
عکسای یادگاری
درخت سبز خونه 
مشغول گریه زاری
میگه که اون قدیما 
زمستونم بهار بود
موسم عیش و نوش و
دیدن روی یار بود
اتل متل اقاقی
قصه مرد ساقی
ساقی میخونه ها
واسش نمونده راهی
میگه که آسمونش 
پر شده از تباهی
زمین و قیل و قالش
نداره جز تباهی
اتل متل بهونه
قصه دشت پونه
رهگذرم این روزا
از غم دل می خونه
میگه که غصه و غم
رسمه تو این زمونه
نداره شادی جایی 
تو این سرا و خونه

هاتف كلانتري(رهگذر)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1393ساعت 20:16 توسط هاتف کلانتری|

لطف غزل شامل حالم شده

 قهوه قاجاری فالم شده

 درصف رودابه ترین و.اژه ها

عاشق گلواژه زالم شده

 غنچه لبهای قشنگش ببین

رنگ پریشانی شالم شده

خوشگل مو مشکی بالا بلند

 وصله جانم پر و بالم شده

 ساده تر از ساده فقط یک کلام

روز و شبم خواب و خیالم شده

 هاتف کلانتری(رهگذر) 22 شهریور 1393

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 15:55 توسط هاتف کلانتری|

در بند دلی سوخته و تیره و تارم

غمگین تر از آهنگ غم آلود سه تارم

پژمرده ازین سردی دلگیر زمستان

عمریست که در حسرت یک لحظه بهارم

صیاد دلم بودی و من چشم به راهم

شاید که شبی باز بیایی به شکارم

اما سخن از درد روا نیست عزیزم

وقتی که تو باشی همه دار و ندارم

اندوه من اینست که در دفتر شعرم

یک بیت به زیبایی چشم تو ندارم

 

هاتف کلانتری (رهگذر)

نوشته شده در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 16:21 توسط هاتف کلانتری|

اگر آدمای اینجا

رنگ سبزو دوس ندارن

اگه مثل آب خوردن

رو دلاشون پا میزارن

در عوض تو دنیای ما

دلا هست قد یه دریا

رنگ ما رنگ بهاره

رنگ آزادی رویا

توی این دوره زمونه

اینو یادتون بمونه

نزارین که یک دیوونه

براتون قصه بخونه

نکنه که نا امید شین

زندگی همش امیده

بعد هر شب سیاهی

یه طلوعه یه سپیده

نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 14:40 توسط هاتف کلانتری|

مادرم رفت خدا پشت و پناهش بادا

اشک بر گونه و این دیده به راهش بادا

کارمان گریه شد و دیده ما تا به ابد

همه شب منتظر لطف نگاهش بادا

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 11:58 توسط هاتف کلانتری|

در تب عشق تو غزل ساختم   

واژه ی شیرین چو مثل ساختم

بهر درآوردن یک قافیه

یک شبه کندوی عسل ساختم

تا برسانم به تو پیغام دل 

هی دکل از پشت دکل ساختم

از شب تاریک نترسیدم و        

 خانه دل روی گسل ساختم

وای خدایا که درین نیمه شب    

باز برای تو غزل ساختم

 

هاتف کلانتری(رهگذر) نیمه شب ۱۱ آبان  ۹۲

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 14:14 توسط هاتف کلانتری|

خسته اما از غزل لبريز و سرشارم هنوز

ساده مي گويم ترا من دوست مي دارم هنوز

 

لحظه هايي خوش كنار نغمه هاي ساز تو

عاشق و دلبسته آن كهنه گيتارم هنوز

 

واژه هايم زخمي و اين دردها شايد كه نه

بي گمان از اين جدايي سخت بيزارم هنوز

 

رفته بودم تا فراموشت كنم اما نشد

با همان لبخند زيبايت گرفتارم هنوز

 

عشق بازيهاي خود را تازه كن زيرا كه من

خاطرات كهنه ام را دوست مي دارم هنوز

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 15:46 توسط هاتف کلانتری|

ذهن آشفته پروانه در آغوش نسیم

رقص یک شب پره در مکر چراغ

شهوت پیچک همسایه به عریانی نور

خواب بی دغدغه گربه در ان بستر نرم

پیرزن بود و قدمهای پریشان عصا

سجده خرس به درگاه عسل

سفر دانه انگور به مرداب دهان

بستن تاب به یک خاطره در باغی دور

بوسه می زد به لب نطفه درد

فصل نوشیدن فنجان غزل

فصل تابیدن یک برگ به بی تابی حوض

روز در آینه شب خوابید

محو گردید صدا در تب پندار سکوت

ترس در خانه او پیدا شد

رد یک شایعه در وسعت برف

حسرت تلخ کبوتر به تماشای گیاه

رنگ می رفت به تاراج زمستانی سرد

مرگ در بستر تنهایی او می خندید


هاتف کلانتری (رهگذر)

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 20:32 توسط هاتف کلانتری|

اين هم چند تا عكس از دخترم بهار





نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 19:33 توسط هاتف کلانتری|

من اسیرم ، من اسیر چشم بیماری که نیست


در پی آن خاطرات مانده از یاری که نیست


تک درختی بود و من بودم و او در حال رقص


در کنار خانه و باغ و چمنزاری که نیست

 

با گذشت سالها از رفتنش من باز هم

 

عکس او را می زنم بر روی دیواری که نیست

 

می کشم در دفتر نقاشیم این عشق را


با نماد و تابع و رسم و نموداری که نیست


خوب مي دانم که او دیگر نمی آید ولی


این دل دیوانه را گوش خریداری که نیست

 

بی خیال آنچه گفتم ، من به شوق کودکی


در خیالم می روم پای سپیداری که نیست



هاتف کلانتری ( رهگذر)


نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 15:54 توسط هاتف کلانتری|

شوق دیدار تو دارم و خودت میدانی


وقت آنست رها گردم ازین حیرانی


همدمم اشک شد و طعنه زدی باز به من


گریه کن هر چه دلت خواست ولی پنهانی


بی وفا با  دل دیوانه من باز بگو


سهم من چیست فقط خاطره ای بارانی


گرچه ویران شده این دل زغم دوری تو


لحظه ای گام بنه بر سر این ویرانی


پشت یک پنجره از خاطره هامان رفتی


بر سرت کن تو همان چارقد لبنانی


هاتف کلانتری(رهگذر)


 با درود فراوان بر حسنا محمدزاده شاعر اهل کاشان که غزل بالا تضمینی از غزل زیبای ایشان هست.

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 17:35 توسط هاتف کلانتری|

دنیای  من کوچک است و دردهایم بزرگ


کوچک بمانم


یا بزرگ شوم

.

..

...

نمی دانم

------------------------------------

شب بود و دلم تنگ


جیرجیرک همسایه چشم گذاشت


مهتاب پشت ابرها پنهان شد


باران بارید


ابرها رفتند


مهتاب پیدا شد


ولی جیرجیرک همسایه دیگر زنده نبود


باز هم شب بود


باز هم دلم تنگ


 

 





نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 10:27 توسط هاتف کلانتری|

این شعر تنها پاسخی برای بعضی از دوستان پست مدرن است که به خود اجازه توهین به بزرگانی  مانند فردوسی بزرگ و حافظ را داده اند وگرنه   غزل پست مدرن برای بنده حقیر قابل احترام بوده و اشعار این عزیزان  از جمله جناب موسوی  و خانم اختصاری و دیگران را خوانده و بعضا دوست هم داشته ام

شب شعری برپا شد

شب شعر غزل پست مدرن

عده ای شاعر

دور هم جمع شدند

عده ای هم حاضر

تا کنند گرم دل آنها را

اولین شاعر

گاو همسایه ماست

گاو همسایه ما

پیشه اش شاعریست

گاهگاهی غزلی می گوید

غزلی پست مدرن

تا به آواز الاغی که صدایش خوب است

دل تنهایی تان تازه شود

اگرم تازه نشد

به جهنم

به درک

لحظه ای چند گذشت

گاو همسایه ما آمد و گفت :

مااااااااااااا  ، ماااااااااا

جمع حضار به وجد آمده گفتند :

به به ، به به

عجب گاوی

چه دمی چه سری عجب پایی

بعد او گربه آن دختر لوس محل

با دو صد عشوه و ناز

آمد و گفت :

میو ... ،میو ...

و به همراه میو

یک عدد قر به کمر داد به وزن فعلات

بعد او چون که خروس آمد و شعرش را خواند

جمع حضار به وجد آمده بودند به طرز خفنی

وجد وجد

هو هو

وجد وجد

هو هو

آن شب شعر گذشت

و من از آن فهمیدم

که برای اینها

هنر شعر ندارد ارزش

 

هاتف کلانتری (رهگذر)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 21:48 توسط هاتف کلانتری|

من به یک کوه پر از درد شباهت دارم

از دل خسته خود قصد عیادت دارم

بر لبم مهر سکوت است ولی در دل خویش

من  ازین غصه و این درد روایت دارم

هر دم از خانه من بوی غزل می آید

بسکه از ماه رخت شرح و حکایت دارم

مدتی هست که ما فاصله داریم ز هم

من ازین فاصله ها سخت شکایت دارم

بین ما پر شده از قصه تکراری غم

من به یک بوسه ولبخند قناعت دارم

بعد یک عمر پریشانی دل فهمیدم

من به چشمان سیاه تو ارادت دارم

سوختم از غم بی مهریت اما چه کنم

من به  مهمانی چشمان تو عادت دارم

 

هاتف کلانتری (رهگذر)

آبان ۱۳۹۱


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 16:15 توسط هاتف کلانتری|

عمریست خبر از دل مهتاب نداریم

از اشک دگر غصه سیلاب نداریم

ماهی صفت از خانه شاهانه گذشتیم

شوری به سر از دیدن مرداب نداریم

آنگونه که زد زخم به ما گردش این چرخ

ترسی دگر از ماتم سهراب نداریم

دل خون شده از یاوگی یاوه سرایان

دیگر به سخن گوهر نایاب نداریم

آتش زده بر جان غزلی تازه بگویید

در سینه دگر ما دل بی تاب نداریم

 میخانه بسازید درین شهر فراوان

ما می زدگان طاقت محراب نداریم

هاتف کلانتری ( رهگذر)

اردیبهشت ۹۰

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 10:16 توسط هاتف کلانتری|

رفته بودم بر در ميخانه اي     

در هواي  باده و پيمانه اي

ساقيش ديدم همي مست و خراب

پيش رويش خالي از جام شراب

گفتمش  ساقي   چرا  ديوانگي

بي مي ناب از چه رو مستانگي

جامي از مي در كنارت چون كه نيست

اين همه ديوانگي از بهر چيست

گفت باده گر چه حيرانم كند

هر غزل مستي دو چندانم كند

شكر ايزد خالق بالا و پست

با غزل مستم همان مستي كه هست

گر چه گويي مستي ام ديوانگيست

با غزل مستي كنم مستي كه نيست

همچو ابري چون گريزد او ز باد

درد هجران  با  غزل  بردم ز ياد

گشته اينك لحظه هايم شاد شاد

دوري از اين حال خوش بر من مباد


هاتف كلانتري(رهگذر)1389

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 15:33 توسط هاتف کلانتری|

بوته خار و درخت

به تماشای خدا مشغولند

شور میبخشد

پر پروانه به دلتنگی باد

نور در خواب فضا میپیچد

صبح می شوید رخ خود را در آب

در خیابان پر از خلوت شهر

شور و حال دگری بود انگار

فکر هر تاجرکی

پر زافسانه نیرنگ و ریا

مرد عطار چه ارزان می داد

عطر خود را به تن دختر بی جامه شب

من به او گفتم

ظرفی از عطر خدا میخواهم

نقش لبخند به لبهای زن فاحشه شهر نشست

مردمان خندیدند

دور گشتم من از آن مردم دیوانه مست

ته آن کوچه بیراهه دور

بانگ آواز خدا می آمد

شاعری را دیدم

که در آن تاریکی

به خدا گفت

سلام

 

 هاتف کلانتری(رهگذر)   ۱۳۹۰

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 17:46 توسط هاتف کلانتری|

یاد دارم که شبی همدم پروانه شدم

فارغ از زمزمه مطرب و میخانه شدم

همچو پروانه پریشان شدم و خانه خراب

او چو ما گشته غزل خوان و پی باده ناب

پیر میخانه بگفتا که غمت از سر چیست

گفتمش قصه ما و دل پروانه یکیست

هر دو برکوی نگاری نظر انداخته ایم

هر دومان کرده وفا و به جفا ساخته ایم

شمع بی مهر و محبت دل پروانه شکست

یار دیوانه ما رشته پیمان بگسست

دل ز بی مهری یاران شده بیمار و پریش

غیر پروانه کسی نیست که گویم غم خویش

خرده بر رهگذر عاشق و دیوانه مگیر

سالیان است که او گشته پریشان و اسیر

حافظ ار پیر شد و رفت زمیخانه برون

ما جوانیم و رویم از در این خانه برون

 

                                                               هاتف کلانتری (رهگذر)

                                                                         آبان ۸۹

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 16:29 توسط هاتف کلانتری|

در چشم سیاهت غزلی ناب نهفته         

 در ناز نگاهت رخ مهتاب نهفته

در مسجد رویت که پر از نقش و نگار است 

صد راز در آن گوشه محراب نهفته

آنقدر پریشان مکن آن زلف سیاهت   

 بس فتنه در آن رشته پرتاب نهفته

خواهم که بگیرم زلبت بوسه که در آن

 قند و شکری نوبر و نایاب نهفته

هر کس که بر آن چهره ماهت نظر انداخت 

در سینه او یک دل بی تاب نهفته

شادیم اگر شور غزل در سر ما نیست

 در چشم سیاهت غزلی ناب نهفته

                                 

                                                            هاتف کلانتری(رهگذر)

                                                                     ۱۵/۵/۹۱

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 10:38 توسط هاتف کلانتری|

دیگر سخن مگو ‌ از باده و شراب                   میخانه تو باد ویرانه و خراب

در آشیان من جز غم ندیده کس                   از رهگذر مجو یک عشق بی حساب

نامهربانیت ای بی وفای من                         آتش به دل زند بر دیدگانم آب

تا کی کنی جفا در کوی عاشقان                  دیگر مرا مده اینگونه ام عذاب

من مست و سرخوشم از جام دیگری             دلخوش مکن مرا با وعده سراب

جامی دگر بنوش با دلبری دگر                      من راه خود روم بی رنگ و بی نقاب

 

                                                                                                 هاتف کلانتری (رهگذر)

                                                                                                          ۸/۹/۸۹

نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 20:21 توسط هاتف کلانتری|

ساز من با زندگی همساز نیست                    خسته دل را قدرت پرواز نیست

گل فراوان دیده ام اما چه سود                          بلبلان را نغمه و آواز نیست

گر خطایی کرده ام در راه عشق                        ماه من را دیده غماز نیست

چشم گرداندم تمام شهر را                              یک نشان زان دلبر طناز نیست

خسته ام دیگر من از دلدار خویش                      عشق ما را لحظه آغاز نیست

شاعری افسرده و خونین دلم                          ساز من با زندگی همساز نیست

                                                                

                                                                                               هاتف کلانتری(رهگذر)

                                                                                               بامداد ۳۰ اردیبهشت  ۹۱

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 10:48 توسط هاتف کلانتری|

به نام خداوندگار سپهر                        نویسم یکی نامه از روی مهر

ستایش کنم نام ایرانیان                      زکین من سخن گویم از تازیان

نبی و امامان گذاری کنار                      نماند عرب را به جز ننگ و عار

ولی خاک ایران پر از گوهر است             که ایرانی از تازیان برتر است

به قوم عرب من به جنگاوران                  ندیدم چو رستم یکی پهلوان

چو کوروش نباشد یکی پادشاه               به این تازیان با چنین فرو جاه

چو نوشیروان هم به عدل و به داد            ندیدم من و کس زمادر نزاد

که ایران سرای بزرگان بود                       سرای دلیران و شیران بود

سرای تهمتن برانداز دیو                         سرای نریمان و گودرز و گیو

اگر روزی آید که پروردگار                         به نیکی مرا داده پاداش کار

نخواهم زاو من بهشت برین                   زنم بوسه بر خاک ایران زمین

کنم جان خود را فدای وطن                     که بهتر زاین من ندارم سخن

کنون بشنوید از دل رهگذر                      شما دشمنان بد و خیره سر

به نیرنگ روباه و چنگال گرگ                   نبیند گزند این سرای بزرگ

 

                                                                                  هاتف کلانتری (رهگذر)

                                                                                         خرداد ۸۹

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 11:3 توسط هاتف کلانتری|

عشق آن نیست که یک بوسه به دلدار دهی

یا که جان بر سر هر شهره بازار دهی

عشق آن نیست که دل را به هوسرانی خویش

پیش هر زلف پریشان گه دیدار دهی

یا که در راه حقیقت بنهی گام و بعد

گوش بر نغمه افسانه یک خار دهی

عشق آنست که دل خسته و در اوج نیاز

دست در دست ضعیفان گرفتار دهی

رهگذر داند و گوید که درین کهنه سرا

عشق آنست که دل در ره دادار دهی

 هاتف  کلانتری ( رهگذر )       

اردیبهشت  ۹۰               

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 10:40 توسط هاتف کلانتری|

این شهر چو ما عاشق و دیوانه ندارد

شمعیم ولی  حیف  که  پروانه  ندارد

فریاد  برآریم   همه   با    دل  خونین

ویران شود آن شهر  که میخانه  ندارد

هاتف کلانتری(رهگذر)

۲۷ فروردین ماه ۹۱

از ياد آوري دوستان عزيز سپاسگزارم واينكه اگر مصرع آخر كه متعلق به نجيب كاشاني مي باشد  را مشخص نكرده بودم يك اشتباه سهوي بوده و بس .

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 16:14 توسط هاتف کلانتری|

عمري گذشت و هنوزم به روزگار         

در حسرتم كه زمستان شود بهار

در كوچه هاي دلم كس قدم نزد

جز يك دهاتي و يك اسب بي سوار

حالم گرفته ازين لحظه هاي بد

دل در هواي كسي گشته بي قرار

پيچيده در شب بي انتهاي شهر

پژواك خنده غمگين يك قطار

گشتم مسافر آن شهر پر فريب

در آرزوي يكي قصر پرنگار

حالا ببين كه چه دارم به كوي عشق

قلبي شكسته و شايد طناب دار

 

                                                                هاتف كلانتري( رهگذر)

                                                               ۲۲ اسفند ۹۰

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:51 توسط هاتف کلانتری|

کوبه ها در حسرت دیدار یک آشنا

درخت پیر حیاط آرزوی بازی با شکوفه ها را دارد

ظرف آجیل مادر بزرگ خوابهای کودکانه می بیند

ننه سرما

وقت رفتن شده

سفر بخیر

هاتف کلانتری(رهگذر)

اسفند ۸۹

دلم برای بهار تنگ شده بود این شعرمو گذاشتم

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 8:58 توسط هاتف کلانتری|

در بین خاطرات من ، انگار پرسه می زند

هر کس که هست هر شب و بسیار پرسه می زند

گفتم حصار می کشم ، اطراف باغ خاطرات

دیدم که پشت این همه دیوار پرسه می زند

گفتم که زخمه ای زنم بر جان نیمه جان او

دیدم خمیده قامت و بیمار پرسه می زند

گفتم به خود درنگ کن شاید غریبه نیست او

دیدم شبیه مونس و دلدار پرسه می زند

لبریز عشق گشتم و بغضم شکست و دیدم او

شیداتر از گذشته و هربار پرسه می زند

گفتم اگر رها شود از بند رهگذر شبی

در بین خاطرات تو یک بار پرسه می زند

هاتف کلانتری (رهگذر)

اردیبهشت    90

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 15:45 توسط هاتف کلانتری|

خنده برج به پردازش یک خاطره در ذهن بشر

خانه خالی زدرخت

مرد مجنون به تماشای عروسک راضی

عشق در فرهنگ لغت بی معنیست

پشت این واژه نامفهوم

لیلی شهر فراخواند مرا

چشم او با دل افسرده من گفت سخن

"رهگذر"

شاعر آن  لحظه دور

جای مشتان گره خورده عشق

روی دیوار دلم آخر ماند

                                                                        هاتف کلانتری (رهگذر)

                                                                           ۱۳۹۰/۰۸/۲۶

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 4:35 توسط هاتف کلانتری|

قطره ای هستم که می سوزم مرا دریا کنید

ناله هایم را شبیه ناله لیلا کنید

سخت مجنونم من و دیوانه و افسرده حال

کاش می شد این دلم را بیش ازین شیدا کنید

غرق در کابوسم اما کم نگردد از شما

گر محبت کرده من را غرق در رویا کنید

رهگذر تنها و بی کس مانده در شهری غریب

گاهگاهی یاد ازین آواره تنها کنید

گرچه دلهاتان سیاه از نامرادیها ولی

از شما خواهم کمی هم عشق را معنا کنید

مانده ام سر گشته در غوغای بی فردای خویش

همتی ، یاران ! مرا در خویشتن پیدا کنید

هاتف کلانتری(رهگذر )

زمستان ۸۹

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 13:32 توسط هاتف کلانتری|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت